تبليغاتX
پلاک20

پلاک20

جوهري تا در قلم بود و قلم تا مي نوشت مي نوشتم تا امان مي داد دست سر نوشت

سلام به تو نور چشمم

سلام به تو نور چشمم

سلام به تو یی که بیشتر از جانم دوستت دارم

این دومین نامه ای که برات می نویسم ،عزیزم دوستی بهم گفته بود که اگه راستگویی را بهت یاد بدم همین برای همه عمرت کافیه.

عزیزم باید یاد بگیری که اگر یکبار به خودت اجازه دادی که کسی را فریب بدی به تمام دنیا اجازه داده ای که تو را فریب بدهند .

پسرکم از جایی می آیی که سراسر نور وروشنایی است مبادا برقهای این دنیایمان نور و روشنایی چشمانت را بگیرد .

نور چشمم هیچ چیزی ندارم که برایت ارمغان بیاورم فقط عشق هنوز خیلی مانده تا مفهوم این را بدانی که عشق های امروز ما نیز آلوده هوس گردیده و سر شار از فریب

عزیزکم شرافت مرد مثل بکارت زن است مبادا شرافتت را دروغ وفریب به یغما ببرد می دانم آنقدر پاک و معصومی که این چنین نخواهد شد .

اندیشه ات پر از روشنایی و آگاهی باشد . برایت سفری پر از سلامتی آرزومندم سفری که در آن هر لحظه بر داشته هایت افزوده می گردد امیدوارم سفر دنیاییت هم همین گونه باشد .

قدر لحظه هایت را بدان و همواره سپاسگزار پروردگار باش و خودت را آماده کن برای زندگی وجایی به اسم دنیا.

راستی تا انجا هستی و هنوز فراموشت نشده که از نزد چه کسی برای ما هدیه شده ای برای من و مادرت پدرت و تمام کسانی که دوستت دارند دعا کن.خداوند یاور لحظه لحظه ات نور چشمم .

این هم یه نامه قشنگ دیگه از خاله اعظم برای پسر گلم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:2  توسط لیان  | 

نامه ای به یک نوزاد

نامه ای به یک نوزاد

سلام به تو فرشته معصوم خداوند 

سلام به تویی که هنوز نیامده دل ما را پر از شادی کرده ای و چقدر انتظار آمدنت را می کشیم 

آمدنی که شاید زیاد هم به نفعت نباشد.عزیزکم این روزها که کم کم داری کامل می شوی تا آنقدر قدرتمند شوی که روزی نام انسان را به تو بگذارند را قدر بدان شاید سالها بعد که این نامه را می خوانی وبرای خودت مردی شده ای هرگز این رو زها را به یاد نیاوری اما من برایت ثبتش می کنم تا بدانی که قبل از آمدنت چقدر شور و شعف در دل همگان بود. پسرکم مادرت لحظه شماری می کند با تمام وجودش مادر بودن را حس می کند هر حرکت تو هر صدای قلب تو و هر چیزی که تو را به یادش بیاورد برایش از همه دنیا مهمتر است دوستت دارد شاید تا به حال به هیچ کسی به این اندازه مهر نداشته است. 

می خواهی جایی پا بگذاری که باید خیلی قدرتمند باشی تا زندگی کنی  

جایی که اسمش دنیا و خاکی که نامش ایران است دنیای ما خیلی کوچکتر از جایی است که از آن می آیی اما آنقدر گرفتارت می کند که دیگر حتی فراموشت می شود از کجا آمده ای همه ما الان دچار این فرا موشی شده ایم. اما تو سعی کن اینگونه نباشی. 

پسر عزیزم متن بالا نامه خاله اعظمت هست برای تو هر چند که من این مدت خیلی بی معرفت شدم و امکانش برام نیست که خاطراتت رو توی وبلاگ ثبت کنم اما لحظه به لحظه خاطراتت رو توی دفتری برات ثبت کردم

کسانی اینجا هستند که خیلی دوستت دارند با تمام وجودشان پس همه چیز اینجا  هم خیلی بد نیست. 

اما تو فراموش نکن که نباید زیاذ همرنگ جماعت شوی هر چیزی که اندیشه تو هدف تو و از همه مهمتر قلب آگاه تو می پسندد را انجام بده.از هیچ چیز واهمه ای به دل راه نده . 

فرزندم 

برای زندگیت صبوری مهربانی شرافت و پاکدامنی و راستگویی را پایه های زنگیت قرار بده. 

دوستت داریم با تمام وجودمان و چشم انتظار آمدنت هستیم 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:1  توسط لیان  | 

3/3/88

سلام امروز بعد از 20 روز خماري بالاخره تصميم گرفتم كه كمي از خاطرات اين مدت رو بنويسم

من اولين روز آخرين پ ر ي و دي م  8 فروردين بود و قاعدتا" بايد دو روز بعد از سفرم به  تايلند پ ر ي و د ميشدم

 وتوي اين چند روز هم مدام درد خفيفي در ناحيه زير شكمم احساس مي كردم

 و اين تاخير رو به حساب اين ميذاشتم كه اومدم سفر و آب و هوام عوض شده و يك مسئله طبيعيه

 توي اين چند روز هم من فوق العاده تحركم زياد بود و تقريبا" روزانه چيزي حدود 40 تا پله رو 3 بار بالا و پايين ميرفتم

تا اينكه بعد از6 روزتاخير به همراه همسرم تصميم گرفتيم تا بريم و از داروخانه يه بي بي چك بخريم

و شب چهارشنبه 9 ارديبهشت از داروخانه نزديك هتل يك بي بي چك خريديم به مبلغ 50 بات يعني چيزي حدود 1500 تومان ما

و براي اطمينان بيشتر منتظر موندم تا صبح تست رو انجام بدم

 و صبح پنج شنبه 10 ارديبهشت ساعت 8 صبح از خواب بيدار شدم شوهرم هم هنوز خواب بود سريع رفتم و بي بي چك رو تست كردم

و در كمال ناباوري ديدم جواب بي بي چك مثبت بود و سريع شوهرم رو از خواب بيدار كردم

 و اون هم كلي خوشحال شد و بهم تبريك گفت و گفت ديگه بايد خيلي مواظب باشم تا اتفاق دفعه قبل تكرار نشه

 و توي چند روز باقيمانده سفر هم مدام مواظبم بود و حسابي برام سنگ تموم گذاشت

 و اونجا با هم تصميم گرفتيم تا فعلا چيزي به كسي نگيم تا ني ني يه كم بزرگتر بشه

 ولي از اونجايي كه من خيلي كم طاقتم تا اومديم بوشهر و من هم رفتم آزمايش دادم و به بارداري خودم مطمئن شدم ( مبلغ آزمايش 5500 )

 اول به خواهر بزرگم تلفني موضوع رو اطلاع دادم و اون هم گفت كه يكي از دوستاشون كه رفته بوده سوريه و خواهرم هم گفته بود براي ما دعا كنه كه همون موقع دعا كردن دو تا عروسك از بالاي حرم حضرت رقيه افتاده تو دامنش

و بعد هم كه براي مامان گفتم اون هم كلي خوشحال شد و سفارش به مراقبت كرد

ولي از خانواده شوهرم هنوز هيچ كس اطلاع نداره

خلاصه توي اين يكي دو هفته اي كه برگشتم سر كار حسابي سرم شلوغه و چند تا ماموريت خارج از شهر هم رفتم

به خاطر همين تصميم گرفتم برم يه سونو بدم و پيش يه متخصص هم برم ببينم نظرش چيه

تا اينكه ديروز رفتم سونو گرافي دكتر سلطاني ساعت حدود 10 و نيم صبح بود هم من و هم شوهرم كلي استرس داشتيم

 و اين اضطراب و نگراني از چهره هر دوتامون پيدا بود

وقتي آقاي دكتر داشت سونو رو انجام ميداد صداي قلب ني ني  رو شنيديم كه به شدت مي تپيد

 اول يه كم خنده ام گرفت و بعد هم از خوشحالي زدم زير گريه كه شوهرم هم همون موقع گفت خدايا شكرت

البته دكتر گفت يه كيست حاملگي داري كه طبيعيه ولي اندازه اش يه كم بزرگتر از حد نرماله و بايد بيشتر استراحت كني

19500 تومان هم پول سونو رو داديم كه از الان همه اين خرج ها رو مينو يسم تا بعد پاي ني ني حساب كنيم

بعد از ظهر هم رفتم دكتر حاجب پزشك معتمد تامين اجتماعي (پول ويزيت 6 هزار تومان )

و وقتي نتيجه سونو و سوابق سقط قبلي ام رو ديد

 گفت بايد يك ماه استراحت كني و سر كار نري و مسافرت هم فعلا" قدغن تا پايان ماه سوم

مرخصي استعلاجي من هم از امروز بود ولي اينقد كار داشتم تو اداره كه تصميم گرفتم امروز رو بيام سر كار

و يه كم كارها رو سبك تر كنم تا انشا ا... از فردا  خونه بمونم

شوهرم هم وقتي فهميد دكتر يك ماه برام استعلاجي نوشته كلي ذوق كرد و خوشحال شد از اينكه يك ماه ميتونم تو خونه استراحت كنم

خلاصه از فردا من اداره نيستم و كمتر ميتونم بهتون سر بزنم ولي به ياد همتون هستم و براتون دعا ميكنم

اين متن در تاريخ 3/3/88 تايپ شده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:0  توسط لیان  | 

مادر بودن

به من گفتند عشق را در جايي مي توان يافت كه زندگي باشد

 كه زيبايي باشد

 گفته بودند كه عشق در روئيدن است

در دل سپردن

و من به جستجوي عشق بر آمدم

 و  آن را در روياندن ديدم

در زندگي بخشيدن

 عشق را در جان كسي يافتم كه وجودش را فداكارانه ايثار كرد

 تا تجسم عشق خورشيد تابناك حيات ديگري باشد

 آن كس كه تمامي شاديهاي دنيا را در شنيدن ضربان هاي قلب كودكش خلاصه كرد

 كسي كه خداوند ماهتاب عشق در زمينش ناميد

من عشق را در تلالو چشمان كسي يافتم كه اولين گام هاي كودكش را به تماشا نشسته بود

عشق را در دستان لرزان كسي ديدم كه پيشاني تب دار فرزندش را نوازش مي كرد

من عشق را در آغوش گرمي ديدم كه هماره گرم و گشوده و پذيراست

و قلبي كه هرگز از تپيدن تنها براي ديگري باز نمي ايستد

 آري عشق اين است

فرشته بودن اما بالهاي خود را به ديگري بخشيدن

عشق اين است : مادر بودن ....

خداوند را شاكرم كه من را لايق دونست تا يكي از بهترين نعمتهاش رو بهم هديه كنه نعمتي كه مدت ها در انتظار ش بودم و حالا خداي رحمان از روح خودش يك بار ديگه در وجودم دميد تا موجودي رو به وجود بياره كه خليفه اون در زمين باشه موجودي كه اشرف مخلوقاتشه پيش از اين دعا ميكردم كه زود مادر بشم اما حالا بار سنگيني رو بر روي شونه هام حس ميكنم رسالتي عظيم كه براي انجامش فقط از وجود نازنين خودش طلب ياري دارم و تنها به خودش توكل ميكنم تا بتونم انساني رو پرورش بدهم كه آئينه تمام نماي ذات باريتعالي و در بردارنده تمامي صفات پاك انساني باشه و از شما دوستان عزيزم كه به يقين دعاي خيرتون بي تاثير در دريافت اين موهبت الهي نبوده باز هم طلب دعاي خير دارم   

 

پي نوشت 1 : اين روزها اين موضوع اينقد فكرم رو درگير كرده كه هر كاري ميكنم تا بتونم حواسم رو جمع كنم و يه شرحي از سفرم به تايلند رو براتون بنويسم نميشه ولي قولم يادم نرفته و تو يه فرصت مناسب براتون مينويسم

پي نوشت 2 : نمي دونم چه حكمتي تو كار خدا هست كه من هر دفعه باردار ميشم بايد توي مسافرت باشم سري قبل هم كه باردار شدم اما جنين سقط شد رفته بودم شمال مسافرت و همون جا بي بي چك گذاشتم و مثبت شد ايندفعه هم توي تايلند بي بي چك گذاشتم و مثبت شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:48  توسط لیان  | 

خداحافظی

امروز آخرین روز کاری من بود و تا دو هفته دیگه مرخصی ام و نمیام سر کار ( آخیش )

امروز فرم ارزشیابی پایان سال رو تکمیل کردم و تحویل واحد ارزشیابی دادم

 اصلا اعتقادی به این چیزها ندارم همشون فرمالیته اند

امروز هم تقریبا" روز کم کاری بود برای من و کار خاصی نداشتم

دیشب به همراه خانواده شوهرم رفتیم پارک ساحلی سیادت 

 دعوت برادرشوهرم بودیم دوستاشون از مسجد سلیمان اومده بودند و همه با هم برای شام رفتیم بیرون

هنوز همه کارهام رو انجام ندادم و کلی کار دارم که باید از بعد از ظهر شروع کنم چونکه فقط فردا رو فرصت دارم و صبح شنبه ساعت ۸ باید بریم تهران و  ساعت ۸ شب هم پرواز داریم برای تایلند

 از تهران تا تایلند تقریبا" ۷ ساعت راهه و من هم کلی مجله و جدول تهییه کردم تا حوصله ام سر نره و شاید هم از استرسم کم بشه چون از پرواز و از مسافرت های هوایی وحشت دارم

توی این دو هفته دلم خیلی براتون تنگ میشه اما قول میدم وقتی برگشتم خاطرات سفر تایلند رو براتون بنویسم 

فعلا" خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط لیان  |